روزی چند ساعت کار میکنی پدر؟حتما بخونید
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
روزی چند ساعت کار میکنی پدر؟حتما بخونید
نوشته شده در یک شنبه 3 دی 1391
بازدید : 323
نویسنده : زهرا کریمی

مردی دیروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! یك سئوال از شما بپرسم ؟

- بله حتماً.چه سئوالی؟

- بابا ! شما برای هرساعت كار چقدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سئوالی میكنی؟

- فقط میخواهم بدانم.

- اگر باید بدانی ‚ بسیار خوب می گویم : 20 دلار

پسر كوچك در حالی كه سرش پائین بود آه كشید. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : میشود10 دلار به من قرض بدهید ؟

مرد عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال ‚ فقط این بود كه پولی برای خریدن یك اسباب بازی مزخرف از من بگیری كاملآ در اشتباهی‚ سریع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت كارمی كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای

گرفتن پول ازمن چنین سئوالاتی كند؟

بعد از حدود یك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شاید با پسر كوچكش خیلی تند وخشن رفتار كرده است. شاید واقعآ چیزی بوده كه او برای خریدنش به 10 دلار نیازداشته است.

به خصوص اینكه خیلی كم پیش می آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابی پسرم ؟

- نه پدر ، بیدارم.

- من فكر كردم شاید با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی كردم. بیا این 10 دلاری كه خواسته بودی.

پسر كوچولو نشست‚ خندید و فریاد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زیر بالشش بردو از آن زیر چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت : با این كه خودت پول داشتی ‚ چرا دوباره درخواست پول كردی؟

پسر كوچولو پاسخ داد: برای اینكه پولم كافی نبود‚ ولی من حالا 20 دلار دارم. آیا

می توانم یك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟

 

من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم ...




نظرررررررررررررر بدین



مطالب مرتبط با این پست
.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید

/weblog/file/img/m.jpg
SADEGH در تاریخ : 1391/10/3/0 - - گفته است :
کاشکی آدم برفی بودم





اونوقت....



دل نداشتم و با خیال راحت زندگی می کردم بی مهر بی کینه بی عشق و



بی هزار تا واژه ی قشنگ دیگه





عقل نداشتم و می فهمیدم دنیای دیوونه های همیشه عاقل چه رنگیه





دماغم از جنس هویج بود نارنجیه نارنجی و هیچ وقت وقتی گریه می



کردم قرمزیش راز چشمام رو لو نمی داد





چشمام دو تا دکمه بود شایدم دو تا هسته ی آلبالو خشک دو تا بچه ی



شیطون اونوقت دیگه عینک نداشتم وای نمی دونید زندگی رو بی عینک



دیدن چه لذتی داره هم خوبیهاش قشنگتره و هم زشتیهاش سیاهتر





سفید بودم سفید سفید رنگ مقدس ترین واژه ی خدا رنگ صداقت



اونوقت هم دماغ هویجیم بیشتر خودش و نشون می داد هم شال گردنی



که هنوز عطر دستهای مادر بزرگ رو داشت





لباس نداشتم این همه لباس ریا و خودبینی و غرور از تنم دراومده بود



و من فقط لباس پاکی رو تنم کرده بودم نه مارک لباسم برام شخصیت



می آورد و نه رنگین بودنش از بقیه جدام می کرد





گوش نداشتم تا بدی ها رو بشنوم و زبون نداشتم تا باهاش دل بسوزونم



و فریاد بکشم





آدمها با مهربونی نگام می کردن چون یه بازیچه ی قشنگ بودم که یا



بچه ها توی شادترین لحظه ی زندگیشون من رو متولد کرده بودن یا یه



پدر مهربون بالاخره از سیاهی دود و دم این روزگار جدا شده بود و با



دستهای خستش من رو ساخته بود تا خنده مهمون لبهای دختر یا پسر







کوچولوش بشه



و اینکه.....





مرگ قشنگی داشتم خورشید با عشق به من می تابید و من قطره قطره



قطره با زندگی وداع می کردم و مطمئن بودم بعد از مرگم روزمرگی



آدها شروع می شه و چه خوب که تجربه ی حیاتم روزهای خوش آدمه



بود نه تکرار هر روزشون



اما خدایا شکرت که آدمم چون آدم برفی ها دستی ندارند که حرفاشون



رو وقتی که تنهایی بهشون فشار می یاره یواش روی یه ورق سفید داد



بزنن

سلام.وب زیبای داری دوس داشتی به منم سر بزن.


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: